هر چی دلم بخواد می نویسم هر وقتی که دوست داشته باشم
1- در هر موفقیت کلی احساس افسردگی و پوچی نهفته است با تعداد زیادی آرزوهای بلند پروازانه ای که اعتماد به نفس ناشی از موفقیت از خودش به جا می گذارد و تعداد فراوانی خاطره بد باقی مانده از مسیر طی شده در جهت کسب پیروزی.
پس انگار فاصله بین شکست و پیروزی چندان زیاد نیست.
البته به هر حال و به هر دلیل موفقیت از ناکامی بهتر است.
2- خانواده خوب یعنی پدر و مادری که عقل و شجاعت را به میزان کافی و به همراه هم داشته باشند.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 11:20  توسط احمد ظهیرمیردامادی
|
به نظر من سبک و ساختار سریال لاست و هری پاتر مثل هم است منتها نمی دانم این سبک نوشتن را اول بار چه کسی مد کرده و اصلا از کجا آمده است
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:24  توسط احمد ظهیرمیردامادی
|
احساس می کنم بی توجه ترین آدم دنیا هستم به جزییات اطرافم و نمی دانم چرا اطرافیانم همیشه مرا از جزعی نگری بیش از اندازه پرهیز می دهند.
ضرب المثل بین همه پیامبران جرجیس را انتخاب کرد جریان دیروز من است که در مترو تنها کسی را که اصلادلم نمی خواست ببینم دیدم و مجبور شدم تا آخر مسیر با او هم صحبت باشم و لبخند مکش مرگ ما و حرف های قشنگ قشنگ تحویلش بدهم.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:15  توسط احمد ظهیرمیردامادی
|
بعضی وقتا مغزت سنگ میشه این مرحله خطرناکیه چون خیلی آروم و بدون این که بفهمی کارای نه چندان سختی را که دوست داری دیگه انجام نمیدی و انجام اون کار کم کم برات سخت میشه
مثلا وبلاگ عزیزتر از جانت را به روز نمی کنی
البته اگر وبلاگ درباره رستوران باشه عقب افتادن سه ماه حقوق هم می تونه در این بروز نشدن اثر گذار تلقی بشه
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 8:39  توسط احمد ظهیرمیردامادی
|
1- بی شعور بودن کار ساده ای به حساب میاد برای این که یک نفر را بی شعور حساب کنند داشتن 17سال سن و نداشتن شعور کفایت می کنه. فکر می کنه این طوری بزرگ میشه و یک سری خاطرات را از بچگی تا بزرگی به صورت ناقص و نصفه نیمه کنار هم می گذاره تا به خودش حق بده و خودش را توجیه کنه اون قدر خوب خودش را توجیه می کنه که در حال به زبون آوردن بدترین فحش های عالم هستی دلش برای خودش می سوزه و اشکش در میاد اون موقع است که نمی دونی باید مسخره اش کنی و بهش بخندی یا محکم بزنی تو دهنش
تا اونجایی که بشه از زندگیش لذت می بره به هر قیمتی با هر دروغی که ممکن باشه بعد هم احساس می کنه این اوج زرنگی و آگاهیش به حساب میاد در حالی که تو فکر تو آدم کوچیکیه نکنه وقتی بچه تر بودید و با هم همبازی کار بدی باهاش کردی که این قدر عقده ای شده و با سن 26 سال مثل بچه های 18ساله رفتار می کنه چرا کسی که بهش لبخند می زنه و محبت می کنه را زیر پاش له می کنه و ازش سوء استفاده؟؟؟ کاش کار را می سپردند دست من تا حالیش کنم. فکر کنم از اون آدمایی باشه که وقتی پشتوانه اش را از دست بده برای لذت بیشتر تن به هر کاری بده یاد اون داستان افتادم که پادشاه از دلاکش می پرسه من چقدر می ارزم دلاک جواب میده 20 سکه حاکم میگه مردک این که قیمت لنگمه دلاک جواب میده خب منم قیمت همونو گفتم
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:56  توسط احمد ظهیرمیردامادی
|
1- با احترامات فائقه خدمت خانم منشی معاون مالی اداری می رسی و با تواضع میگی ببخشید آقای مهندس فرم اون کمدی را که اضافه بود برای برگرداندن به جمع داری امضا کردند با جدیت میگه نخیر ایشون امضای شما را به عنوان امضا قبول ندارند با چشمان گرد شده در حالی که دندونات را روی هم فشار میدی نگاهش می کنی خودتو کنترل می کنی و 1 نگاهی به امضات می کنی. امضای تو بر خلاف امضاهای معمول خط توی خط نیست بلکه اسمت را بصورت پیوسته می نویسی. از سال ها قبل این کارو می کنی و حتی بانک هم این امضا را قبول داره احساس می کنی این جا جای بحث با این دختر کوچولو نیست لبخند می زنی و 1 خط احمقانه روی امضای عزیزت می اندازی و دو دستی و با احترام فراوان فرم را تقدیم خانم منشی می کنی.
2- مشاورت بعد از 7 ماه که نیومده تصمیم داره پس فردا بیاد پیشت واسه همین بهت زنگ می زنه و میگه مهندس به منشیم گفتم لیست مدارکی که باید تو این 7ماه تهیه می کردیم و نکردیم برات فکس کنه تا پس فردا همه را تهیه کن چون مکالمه تلفنیه نمیتونه چشمای گردت و مشت گره شده و دندونای روی هم فشردتو ببینه. به روی خودت نمیاری و میگی باشه حتما. برای گرفتن فکس به منشی معاون سازمان مراجعه می کنی با بی تفاوتی میگه ما دیگه فکس بصورت چاپی نداریم آقای...فکس ها را روی کامپیوترش تحویل می گیره و به ایمیل فرد مربوطه فروارد می کنه. چند ساعت دور خودت می چرخی تا می فهمی آقای..... امروز و فردا نمیان. حالا من با این مشاور که فکر می کنه من کارشناس دون پایه. مالک 6 دنگ سازمانم چی کار کنم؟؟؟؟
3- با اندوه پیش رییس مستقیمت میری و ماوقع را براش تعریف میکنی در حالی که نصف نگاهش و 90درصد حواسش به کامپیوتر مقابلشه با لبخند میگه خودتو ناراحت نکن مهندس همینه دیگه راحت باش مثل من که ولش کردم بی خیال و به کارش ادامه میده
پ ن: درباره بقیه مقامات و کارشناسان و همکاران و بابام و داداشم و زنم و پدر و مادر زنم و عمه و دوست صمیمی پدیده خلقتم هم چیزی نگم بهتره
بعد از من میپرسن چرا فقط درباره رستوران و غذا می نویسی خوب شد دلتون خنک شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:39  توسط احمد ظهیرمیردامادی
|
این پنجشنبه گارفیلد شده بودم شاید از بس به این آدرس سر می زنم و کمیک های گارفیلد را می خونم.
http://www.garfield.ir/
اول عیال با ماشین باباش اومد دنبالم و با هم برای صبحانه رفتیم رستوران اردک آبی صبحانه خیلی توپی بود که با 17لیوان آب پرتقال همراهش کردم وقتی هم رسیدم خونه در حالی که نسیم خنک هوای بارونی بیرون از پنجره به بدنم می خورد جلوی تلویزیون دراز کشیدم و مدام کانال عوض کردم ظهر هم ناهار شنیسل مرغ خوردم و بعد بازم کانال عوض کردم و چرت زدم هر وقت هم که خوابم برد مثل موقع پخش اخبار بیبیسی و سریال ریبا از فارسی1 مغزم تصویر لازم را در حالی که صدا را می شنیدم برام می ساخت.
همونطور که گفتم من این پنجشنبه گارفیلد شده بودم بخصوص که هیکل و اشتهای خوردنم هم بهش می خوره گارفیلد بودن خیلی بهتر از کارمند بودنه. کارمند بودن از گربه بودن خیلی کمتره
کاش همه هفته پنجشنبه جمعه بود
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:24  توسط احمد ظهیرمیردامادی
|
دیشب همسایه طبقه پایینمون مرد به همین راحتی در حالی که از ماهواره مقابلش وی ا ا پخش می شد
احسان خیلی تلاش کرد برش گردونه. آخرم ضربانش را برگردوند ولی دیگه فایده ای نداشت و او در بیمارستان تموم کرد. بابا به دهن پر از استفراغ آقای همسایه در حالی که صورتش سیاه و وحشتناک شده بود کلی نفس مصنوعی دهن به دهن داد بدون حتی یک اخم. من با هیکل گندم از تصور چنین فداکاری بدنم می لرزید برای اولین بار باور کردم احسان دکتره.
دلم برای خانم همسایه سوخت که از برگشتن ضربان قلب شوهرش کلی ذوق کرد در حالی که احسان یواشکی گفت احتمال زنده موندنش 50 درصد هم نیست و اگر زنده هم بمونه بخاطر برای یک مدت طولانی نرسیدن خون به مغزش حتما فلج می شه.
به هر حال پیرمرد همسایه ما دیشب مرد ولی من براش ناراحت نیستم احساس می کنم زندگیش در اون دنیا از زندگیش در این دنیا براش راحت تره آخه با این که ظاهرا هیچ مشکل خاصی نداشت از حرفاش حس می کردم از دنیا راضی نیست و به نظر من دنیا هم از او راضی نبود شاید برای همه ما همین طور باشه.
پزشکی خیلی شغل مزخرفیه آدم همش باید با خون و کثافت کار کنه اگر بچه ها ی کوچک صحنه دیشب را می دیدند هیچ وقت دلشون نمی خواست دکتر بشن.
به نظر من بهترین شغل دنیا داشتن بابای پول داره.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 9:29  توسط احمد ظهیرمیردامادی
|
/*
/*]]-->*/
این واقعیت است که پیش از شروع هر کار، لازم است بفهمی از
انجام آن چه هدفی را دنبال می کنی و این مساله آن قدر مهم است که حتی انتخاب
رستورانی که قرار است در آن غذا بخوری را نیز شامل می شود. البته این نکته،
رستوران داران، را نیز مشمول خود می کند. یک مالک رستوران باید تصمیم بگیرد که
قرار است درآمدش را از چه نوع مشتری و با ارایه چگونه سرویسی کسب کند. رستوران
البرز، مشتریان خاص خود را دارد و فلافل فروشی میدان مولوی هم مشتری خود. هیچ
تضمین 100 درصدی بر آن که در آمد فلافل فروشی مورد اشاره کمتر از رستوران البرز
باشد وجود ندارد و اگر درآمد را بتوانیم تا حدی پیش بینی کنیم این که فرهنگ کدام
یک از این مثال بالاتر است هیچ ربط مستقیمی به سبک کارشان پیدا نمی کند بخصوص در
زمانه ما که مردم در هم و بر هم شده اند و ارزش ها و ضد ارزش ها کاملا جای خود را نسبت
به خودشان تغییر داده اند و طرز فکر و سایر مسایل نیز به همین صورت، که اگر زمان
پدرانمان کاسبی زشت بود و کارمندی نشانه تحصیل وتفکر و قدرت و درآمد و در ضرب
المثل ها از لفظ بقال و چقال برای اشاره به انسان های بسیار عامی و معمولی استفاده
میشد امروز داشتن سوپر مارکت یعنی یک سرمایه داری اساسی، ماوراء تصور انسان های
عادی و کارمند معنی بدبخت و وامانده و درمانده و پس مانده دارد. پس بهتر است پس از
انتخاب هدف بهتر است با توجه به شاخص های همین امروز مسیر را انتخاب کنیم که در
این زمانه پدران ما شاخص های خودشان را هم تنها برای دیگران می خواهند. نشان به آن
نشان که پدری که می خواهد پسرش را زن بدهد همانی است که هنگام شوهر دادن دخترش
جلوه می کند؟؟؟ ahmadnevesht.blogfa.com
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:13  توسط احمد ظهیرمیردامادی
|
گاهی اوقات نوشتنت نمی آید در این مواقع کافی است قلمت را در دست بگیری و بی توجه به احساسی که داری شروع به نوشتن کنی و بعد از آن که شروع به لذت بردن از نوشتن کردی خواهی فهمید احساست توهمی بیش نبوده است انگار که می خواسته ای خودت را برای خودت لوس کنی پس تا می توانی بنویس و لذت ببر
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 9:1  توسط احمد ظهیرمیردامادی
|