آن که یادش نمی رود از دل
در خاندان عریض و طویل این حقیر سراپا تقصیر، یک جفت دوقلو بیشتر نداشته ایم. این دوقلوها پسران دختر عمه و پسر عمویم بودند. ما همیشه در معرفی آن ها و چند نفر دیگری از فامیل، به غریبه ها این مشکل را داریم که نمی دانیم بهتر است طرف را از سمت پدری معرفی کنیم یا مادری. خلاصه که این دوقلوها که نامشان حسین بود و رضا، تنها دوقلوهای فامیل ما بوده و هستند و تا آن جا که ذهن پیرمرد، پیرزن های فامیل، به یاد می آورد جز این دو، دوقلوی دیگری هم نداشته ایم و الان هم که نداریم.
پدرشان که پسر عمویم باشد. از بهترین دبیران ریاضی دبیرستان های اصفهان است. از همان تیپ کلیشه ای معلم ریاضی، که در سریال های تلویزیونی دیده ایم. همیشه گچی و خسته، با سیبیل و موهای فرفری کم پشت و صورتی استخوانی و نسبتن عصبی، با کت و شلواری کهنه و بی ربط به هم، صبح کله سحر از خانه بیرون می رود و آخر شب بر می گردد. در حالی که مغزش به شدت مشغول دو دو تا چهار تا کردن حساب و کتاب زندگی است. کمی خسیس و حسابگر و البته مومن و بسیار، پاک دامن و خوش قلب، آن قدر به آموزش ریاضی به شاگردانش تاکید موکد دارد و دل می سوزاند تو گویی فرزندانش باشند. و موفقیت تحصیلی بچه های فامیل را وظیفه خود می داند بدون هر گونه چشم داشتی.
مادر دو قلوها دختر عمه ام است. زنی مومن و اهل نماز و قرآن، برخاسته از یک خانواده روحانی بزرگ و پدری محترم و معروف به خداشناسی و پاکی، او بسیار خوش اخلاق و به حد کفایت با سیاست است.
این زن و شوهر عاشق مهمانی دادن به اقوامند و درباره اطرافیان خوش واردند و گشاده رو، و بچه هایشان خوش نامند در خانواده و گرچه دوقلو هستند ولی از هیچ نظر به هم نمی خورند و دایم در جنگ و ستیزند.
حسین صورت گرد و ظریفی دارد. بسیار خوش اخلاق است و برون گرا و البته زیرک و دست و دل باز. بلد است با هر کس چطور رفتار کند و با او چگونه صحبت، تا دل طرف را به دست آورد. او بسیار شبیه مادرش است.
رضا ساکت است و درون گرا کمی خسیس، ولی با صداقت و خوش قلب، با موهایی فرفری شبیه پدر.
حسین، مهندسی صنایع می خواند یعنی که در خاندان معظم بعد من دومی است و رضا مهندسی معماری، من و حسین هر گاه به هم می رسیم بالای منبر می رویم و هر چیزی جز مهندس صنایع بودن را تحقیر می کنیم و غرق لذت می شویم از این همصدایی.
این دو با برادرم همسن هستند و بسیار پیش می آید که مهمان منزل ما باشند یا که اخوی مهمان خانه آن ها. از جمله نوروز86 که با ما هستند. نیمه شب به اتفاق بر می خیزیم و سال نو را تحویل می گیریم. من سربازم و بلافاصله پس از آغاز سال جدید، میدان را برای جوانان خالی می کنم و می روم که بخوابم. و ایشان تا صبح بیدارند و مشغول به جشن و شادی و سرور.
پاییز 86 است و آخرین روزهای خدمت مقدس سربازی، مادرم به خانه پدر و مادرش در شهر اصفهان رفته است و من 5/4 صبح برخاسته ام. در سکوت و تاریکی شب، در حالی که زشت ترین حرف های دنیا را به روزگار می زنم و روزهای مانده تا ترخیص را می شمرم. تلفن، زنگ می زند. حدس می زنم خبر بدی باشد. بدنم می لرزد و فکرم به سمت خانه پدر بزرگ و مادرم می رود. سریع شماره شان را می گیرم همه خوابند و سلامت، خیالم راحت می شود و با آرامش به پادگان، می روم. عصر خبرم می کنند که حسین، تنها مهندس صنایع جز من و یک قل از تنها دوقلوی فامیل، پسر پسر عمو و پسر دختر عمه ام تصادف کرده است و تمام ...
من موظفم به ماندن در تهران و مراقبت از برادر کوچک تر به تنهایی.
از کرج پیاده به سمت تهران راه می افتم. بی هدف، گریه ام نمی گیرد اصلا اشک ندارم. غمگین نیستم. چیزی بدتر از غم و اندوه وجودم را فرا گرفته. یک جای قلبم سوراخ شده. حسین مرده بود. برای همیشه رفته بود.
بعد از یک هفته به اصفهان می روم پسر عمویم داغان داغان است احساس می کنم دلش می خواهد بغلش کنم نمی توانم. طاقت ندارم. تا در آغوشم می گیرد می گویم تو را بخدا بنشینید خسته می شوید. دلم می خواهد فرار کنم. بروم یک گوشه ای پنهان شوم قلبم سوراخ شده اما نمی دانم کجایش. می خواهم در قلبم دنبال سوراخ بگردم. مگر می شود کسی با این همه امید و انگیزه، بمیرد من که باورم نمی شود. قل دوم هم حال و روز مساعدی ندارد از او نیز می گریزم و از دامادشان که تا می بیندم. بغضش می ترکد که احمد آقا نمی دانی بر ما چه می گذرد. مادر خانواده را هم اصلا نمی بینم قلبم سوراخ شده ولی سوراخ را پیدا نمی کنم...
چند سال گذشته است سربازیم تمام شده چند ماه به بدبختی دنبال کار گشته ام تا کاری پیدا کنم و به بیچارگی خودم را آن جا بند کرده ام. به خواستگاری دختری که چند سالی است دوستش دارم می روم بعد از کلی بالا و پایین کردن عقد کرده ایم. سر کار جایگاهم محکم تر شده است...
الان هزار و یک مشکل دیگر داریم که هیچ ربطی به مشکلات چند سال قبل ندارند. حسین ما هنوز مرده است. درسش را هم تمام نکرده. هیچ وقت درسش را تمام نمی کند. من تنها مهندس صنایع فامیل هستم. اصلا هم خوشحال نیستم...
چند شب پیش خواب حسین را دیدم همان حسین خودمان بود خوش رو، خوش صورت، قدری تپل و با مزه، بسیار خوش صحبت و تیز و ناقلا، وجودش را به تمامی و همان گونه که همیشه بود احساس کردم. سالگرد سوم مرگش بود. من نمی دانستم...
