زندگی خواب زرشک

محتاج چند ساعت خواب راحتم بی دغدغه

آرزوی این را دارم که یک روز صبح که از خواب بیدار میشم پر از امید و انگیزه باشم و غرق در ذوق آغاز کردن روز. البته شاید اصلا چنین چیزی برای کسی وجود نداشته باشه اگر هست من یکی که تجربه نکردم

کاش یک چیزی می شنیدم و یا می دیدم که باعث بشه از ته دلم لبخند بزنم یک طوری که سینه ام سبک بشه البته مطمین نیستم چنین لبخندی وجود داشته باشه.

یا خیلی چیزای ظاهرا کوچولویی که برای من در حد آرزو و امید شده در حالی که باور و اطمینان ندارم که اصلا چنین چیزایی وجود داره یا مثل غول چراغ جادو و قالیچه پرنده و چنگ سحر آویز زاده تصور پیچ در پیچ و متراکم و در عین حال پراکنده آدمیزاده

امان از آدمیزاد لعنتی که بیخود و بی جهت آفریده شده. زندگی آدمیزاد به حماقتیه که بازی تراویان در او به وجود میاره

تازه تبلیغ می کنند بیا وقتت و نت ارزشمندت را برای بازی خان ها تلف کن

زرشک

سر درد امانم را بریده فیلتر شدن وبلاگ فینگیل بانو هم مزید بر علت است که به نظر من نوشتنش در نوع خود بی نظیر است و بسیار دل نشین. امیدوارم این مسدودیت دلش را نشکند و رفع شود به زودی زود. اگر فرصت کنم امشب مطلب مفصلی درباره این وبلاگ به نظر من ارزشمند خواهم نوشت حیف است به خدا فیلتر کردن این وبلاگ.

بر سرکار گرفتار آمده ام بین آدمیان دیگر که بیشتر از آن چه هستند خود را می پندارند و کمتر از آن که باید از دنیا مطلعند و جلوه ای عملی هستند از انسان های پر ادعای بی محتوا به معنی واقعی کلمه.

نمی دانم از تب چند روز پیش است یا اضطراب از موقعیت حساس کاری یا که از شکسته شدن دلم در شب پیش و یا بد دهنی یک استاد پر ادعای بی محتوای دانشگاه شریف که ظاهرم آرام تر از همیشه است و باطنم نیز. مثل گربه ای شده ام پیش از حمله بی صدا و بدون هر نوع فشار که اطمینان دارد به این که کارش را بلد است.

همش سعی می کنم  کوچک ترین رفتارم همراه با فکر باشه

تلاش می کنم بی انصاف نباشم

دایم تو هر مساله ای خودم را جای دیگران می گذارم

دلم می خواد برای انجام کاری که از اطرافیان نسبت به خودم طلب می کنم کاملن قانعشون کنم

دوست دارم مرحله بعدی هر حرف فکر یا اتفاقی رابه روشنی ببینم

از خودم مایه می گذارم که حرمت بزرگ تر یا کوچک ترا کاملن نگه داشته بشه

به خودم اجازه نمیدم بدون سیاست حرفی را به زبون بیارم

.....

من با همه این خصوصیاتی که درباره خودم گفتم یک آدم کامل  عاقل بالغ  بزرگوار منطقی  دوست داشتنی  زیرک...  نیستم

من  دیوانه ام


خوشحالم از اتمام این هفته مزخرف که بهتر بود از هفته پیش که آن یکی هفته غیر قابل تحمل می نمود و غیر قابل پایان. این آخر هفته هم اثری از خبر خاصی در زندگیم نیست لیکن اقل کم شنبه اش تعطیل است و راحتم از زیارت آدمیان غیر قابل تحملی که در دو سازمان جدا از هم ناچارم به تحمل هر روزه شان.

دلم مسافرت می خواهد بدون دغدغه و اضطراب. که هر چقدر هم کوتاه باشد ولی راحتی در آن موج بزند با هواپیما بروم و بیایم به شرط اطمینان از عدم سقوط و نیفتادنش در چاله های هوایی که گویا در آسمان مملکت  ما فراوان یافت می شوند در چند ساله اخیر. دلم می خواهد مقصدم شهری بزرگ و خنک باشد و نه روستایی مثلا در دل طبیعت و به دور از تمدن بشری. همین قدر که آشنایی نیابد تو را و وظیفه ای یا که تکرار مکرری نگیرد یقه ات را برایم کافی و نافی است همه این ها حتی اگر برای دو روز باشد. هر چند که از نظر وقتی و پولی و بالاتر از همه به واسطه تنگ نظری اطرافیان پر ادعا دور از دسترس به نظر می آید.

راستی با مشخصات آن چه که من می خواهم مسافرت به کدام شهر بهتر است؟ نمی دانم

دلم می خواهد کمی امنیت از جایی برسد تا امنیت به دست آمده را به دندان بگیرم و به خاک و خون بکشم و بعد از آن و به راحتی تمام بخوابم. آن قدر راحت که انگار در وسط اقیانوس بی نهایت آرامی به تنهایی آرمیده ام

سرم درد می کند شاید بابت بی خوابی دیشب باشد بی خوابی هم بد دردی است نمی دانم وقت پیری اگر به آن سن برسم قرار است چه کنم حتمن در آن وقت رادیوهای پیشرفته تری نسبت به مدل های امروزی به بازار آمده اند

کاش میشد کمی بخوابم سرم درد می کند

کاش یک محلی درست می کردند که می توانستی با خرید بلیت آن یک جسم بزرگ را بی آن که آسیبی به تو برساند در حد ممکن گاز گازی کنی می دانی چنین جایی را درست کردن چه درآمدی دارد و چقدر در کاهش دعوا و اشک و آه و سکته و سرطان موثر است حالا تو عزیزی که پول داری و این طرح را از این وبلاگ می دزدی لطفا پورسانت ما را از یاد نبر که نانت حلال باشد.

خستگی نه فقط ناشی از کار که ناشی از استرس زیاد و فکر فراوان بین دو چیز متفاوت از هم ولی نه لزوما نامساوی به همراه دغدغه های بزرگی که دیگر برایت تبدیل به روزمرگی زندگی شده بدون هر نوری که امیدی بر دلت بنشاند و گرمای تابستان همیشه مورد تنفرت که باعث می شود حتی برای لحظه ای پیشانیت خشک نباشد. دلهره ات از آینده و زندگیت و نیاز فراوانی که به یک خواب آرام در اتاقی خنک داری و نمی توانی برآورده اش کنی به همین راحتی. و فراموشی همیشگیت که جزییات به یادت می مانند و مطالب بزرگ و واضح را به آسانی آب خوردن فراموش می کنی مانند دسته گل عروس در روز نامزدیت که بابت این فراموشی چندین نفر باید بدوند و معطل شوند.

این ها همه دغدغه های من در همین لحظه اند به شرط آن که چیزی را از قلم نینداخته فراموش نکرده باشم که آن هم امری بعید نیست و این به یاد نیاوردن جزو روال زندگیم در چند سال اخیر شده است و به همه این ها باید بی خیالی و بی انرژی و آرام بودن ظاهریت را اضافه کنی که این آخری نقش گل درست شده از فلفل دلمه ای قرمز را بر روی سالاد برای سایر موارد ذکر شده بازی می کند.

فعلا همین

بی خیالی بدترین دردها است همیشه متنفر بوده ام از بی خیال و خونسرد بودن و بخاطر هر چیزی زجر کشیده ام. چه بسیار شب ها که تا صبح در تاریکی خانه قدم زده و نخوابیدم و صبح ها که از سنگینی سینه ام حوصله برخاستن از تخت عزیزم را نداشته ام و به چه فراوان جک ها که شنیده ام و با وجود بامزه بودنشان نخندیده ام. چه فراوان که با اطرافیان بد اخلاقی کرده ام و چه فحش های آب داری که نثار دوستان نزدیکم نکرده ام در حالی که اگر غریبه ای مرا می دید قسم می خورد که باور نمی کرده چنین کلماتی را بلد باشم و چه قدر عمرم را تلف کردم و لذتی نبردم. و همه گفتند کاش کمی نسبت به پستی و بلندی های زندگی بی خیال بودی تا زندگیت بهتر می شد. امروز بی رگ و بی خیال شده ام و بی تفاوت. شب می خوابم ولی از رویاهای زیبا و افکار رنگی بی بهره ام که فقط از شدت بی تفاوتی می خوابم. بداخلاقی نمی کنم چون فکرم را مشغول آن 5درصدی که به ناحق از حقوق 6ماهم کم شده نمی کنم خیلی کارهای دیگر را هم انجام نمی دهم ولی خوشحال هم نیستم مشکلاتم را هم از یاد نبرده ام فقط مثل گوسفندی تسلیمم و در حالی که چاقوی قصاب و طناب آویخته به گردنم را می بینم با بی تفاوتی و نه خوشحالی مشغول به خوردن علف های باغچه شده ام شما هم بفرمایید اصلا بیایید گاهی دور هم گوسفند باشیم.

پ ن: شاید در شغلم گشایشی پیدا شود امیدوارم