خوشحالم از اتمام این هفته مزخرف که بهتر بود از هفته پیش که آن یکی هفته غیر قابل تحمل می نمود و غیر قابل پایان. این آخر هفته هم اثری از خبر خاصی در زندگیم نیست لیکن اقل کم شنبه اش تعطیل است و راحتم از زیارت آدمیان غیر قابل تحملی که در دو سازمان جدا از هم ناچارم به تحمل هر روزه شان.
دلم مسافرت می خواهد بدون دغدغه و اضطراب. که هر چقدر هم کوتاه باشد ولی راحتی در آن موج بزند با هواپیما بروم و بیایم به شرط اطمینان از عدم سقوط و نیفتادنش در چاله های هوایی که گویا در آسمان مملکت ما فراوان یافت می شوند در چند ساله اخیر. دلم می خواهد مقصدم شهری بزرگ و خنک باشد و نه روستایی مثلا در دل طبیعت و به دور از تمدن بشری. همین قدر که آشنایی نیابد تو را و وظیفه ای یا که تکرار مکرری نگیرد یقه ات را برایم کافی و نافی است همه این ها حتی اگر برای دو روز باشد. هر چند که از نظر وقتی و پولی و بالاتر از همه به واسطه تنگ نظری اطرافیان پر ادعا دور از دسترس به نظر می آید.
راستی با مشخصات آن چه که من می خواهم مسافرت به کدام شهر بهتر است؟ نمی دانم