ارومیه

می گوید کجا می روید می گویم ارومیه جواب می دهد باری را فراموش نکن یاد بالی اندونزی که درباره اش فراوان شنیده ام می افتم می پرسم باری کجاست پاسخ می دهد یک مجموعه تفریحی نزدیک سلماس است آن وقت ها که در بانک پاسارگاد بودم صاحب مجموعه دنبال وام بود جهت ساخت هتلی 5ستاره.

من بی خبر از همه جا تنها تصویری که از مجموعه ساحلی دارم مجموعه ای است مناست جهت شنا و آب تنی در دریا.

حدود 10صبح است که به طرف باری حرکت می کنیم و از نبود تابلوی راهنما 1ساعتی هم راه را اشتیاه می رویم تا به مجموعه برسیم حال  آن که یکی دو تابلوی زیبا در ابتدای حرکت مجموعه را معرفی می کنند ولی این معرفی در ادامه مسیر تمام می شود ورودیه برای هر نفر 1500تومان است که مناسب می نماید و من بعدا فهمیدم زمانی 5000تومان بوده که به نظرم غیر عادی آمد و شاید همین گرانی علت خلوت بودن مجموعه است که این خالی از جمعیت بودن اگرچه بسیار خوشایند ولی عجیب است. شنا کردن در دریاچه ارومیه شبیه به جوک می ماند. ما 10متری در آن پیش می رویم در حالی که آب به مچ پاهایمان نرسیده و از آن پیش تر جلو رفتن هم به علت تیز شدن نمک های کف دریاچه عملی نیست در حالی که بولدوزری نمک های بیرون مانده از آب را به صورت تپه هایی در می آورد و منظره آن سوی دریاچه مرا به یاد مناظری از سریال لاست می اندازد.

هتل هم زیباست ولی گران تر از آن که اقامت یک شب در یکی از اتاق هایش ارزش داشته باشد و در این میان قهوه خانه سنتی باری بسیار جذاب است و درباره رستوران باری نیز پیشتر نوشته ام.

رستوران دنیز

مجموعه باری سایتی نیز دارد که آدرس آن در ادامه خواهد آمد هرچند امکانات آن بسیار کمتر از آن است که در این سایت معرفی شده اند

مجموعه باری

فکر می کنم نوشتن درباره ارومیه کافی باشد.

تمام

برای همسر نازنینم

رمز نام فامیلی همسرم به زبان فارسی است

ادامه نوشته

گاهی دلت می گیرد از آن چه هستی و می سوزد برای آن چه نیستی همزمان

می دانی جدیدن برایم مهم نیست که صبح خیلی زود از خواب بیدار شوم. عادتی که احساس می کردم نداشتنش بزرگترین نقطه ضعف من برای کار کردن است.

اما راستش را بخواهی چندان از این رفع مصیبت خشنود و راضی نیستم. و تنها مصیبتی جای مصیبت دیگری را پر کرده که من همیشه به این درد مصیبت در عوض مصیبت و نگرانی بزرگی در عوض نگرانی کوچک و جنگ بزرگ به جای جنگ کوچک تر قبلی گرفتارم. مگر دو باری که شاید حضرت پروردگار هم خسته شد از این همه حماقت بشری و تنگ نظری آدمیان پر ادعای بی محتوا و از بالای آسمان به پایین آمد و با لبخندی بر پیشانی رنگ باخته پر از خط لرزانم بوسه ای پدرانه زد و به جایگاه ملکوتیش بازگشت.


می دانی جدیدا چیز عجیبی فهمیده ام دو زن اصلی زندگیم از هر مردی که می شناسم مردتر و با معرفت ترند انگار در عوض آن که آن هر دو مظلوم نیازمند تکیه گاه به من تکیه کنند من به آن دو تکیه کرده ام تا سر پا بایستم

جالب آن  که مردانی که می شناسم...

برایم مهم نیست بد خواهان دور و برم خوشبخت شوند یا بدبخت حقشان کف دستشان گذاشته شود یا نه مهم آن است که ما خوشبخت شویم که گور پدر پدر سوخته همه این عزیزان بزرگوار

غرق حیرتم از چیزی که دقیقا نمی دانم چیست و از بی علت بودن تحیرم به شدت متحیر شده ام.

نمی دانی چگونه و به چه صورتی موظفی به انجام چه کارهای احمقانه ای از صبح تا عصر هر روز و مشغولی به چه تفکرات احمقانه تری از عصر تا صبح فردای روز بعد.

نمی دانی چگونه و به چه راحتی و با تصمیمی لحظه ای شاید برای خوش آمد و یا بد آمد کسی که آخر سر هم نه آن قدرها خوشحال می شود و نه آن قدرها ناراحت که اگر هم خوشحال یا ناراحت شود دل دیگری به این خوشی یا ناخوشی آرام نمی گیرد. نتیجه زحمات فراوانت را به همراه هزینه سرسام آور آن روانه سطل زباله ای می کنند و تو موظفی کف بزنی و با چاشنی لبخند آفرین بگویی و سر بی مصرفت را به نشانه تایید تکان بدهی با دلی که نه اشک بار بلکه خون بار است.

نمی دانی چگونه برای کاری ماه ها و سال ها تلاش مستمر به کار می بری و ناکام می مانی و ناگاه بر اثر تصمیمی بی ربط در موضوعی متفاوت به آن چه می خواسته ای می رسی بدون آن که آن تلاشت به اندازه پشیزی در موفقیت به دست آمده موثر بوده باشد.

 نمی دانی و شاید هم حتی بهتر از من بدانی و من نمی دانسته ام که چگونه و چه مقدار از زندگیت را به حماقت بشری می سوزانی آن هم نه به خاطر لقمه ای نان که تنها به خاطر وعده آن که شاید بدهندت و شاید هم نه که آدمیزاد زنده است به آرزو و امید.

و شاید این یکی را بدانی که چه حسی دارد آن هنگام که تو شرمنده ای نسبت به عزیزترین و فداکارترین آدمیان زندگیت و بدهکاری به آنان که از همه به تو دورترند و بی ارزشی برای کسانی که نمی شناسندت و نمی شناسیشان. ولی موثرند در هر دم و بازدم زمان زنده بودنت.

نمی دانی چه کار کنی آن هنگام که خسته ای و در انتظار. که همیشه در انتظار دلت می گیرد و نمی فهمد معنی خوشبختی را و در مقابل کلمه اش علامت تعجبی بزرگ ارایه می کند.

به امید زنده ای امید پایان ناامیدی های بزرگ بی پایان.

دلت را به خیالات خوش کرده ای و اوهام توی یک عمر متنفر از هر نوع رویاپردازی.

دل خالیت را پر کرده ای با امیدهای نزدیک که برایت غیر قابل دسترس شده است و این اوهام ذره ای از دل قرار گرفته در شکم گنده ات را پر نمی کند که شاید تنها هنرش انحراف سر پر سودای دغدغه مندت باشد از تفکرات اندوه بار خانه کرده در حاشیه قلبت که مدت مدیدی است که آن سرای را خانه آبا و اجدادی خود می داند.

بمان و ادامه بده که تو مجبوری ای دو چهره ای پر سودای بی ادعا

سرپرست جدید معاونت محترم سازمان

از معاون جدید سازمان پس از 2-3 روز دویدن وقت گرفته ام قبل از این که معاون شود با هم سلام و علیک گرمی داشتیم و با آن که هم سن پدرم بود در سلام کردن به من سعی در جلو زدن داشت. ظاهرش هم بسیار نرم و مهربان بود خلاصه بعد از 2-3 روزی دویدن بین نماز ظهر و عصر در نمازخانه سازمان گیرش آوردم و با احترام درخواست ملاقات کردم با کمی مکث ولی به مهربانی همیشه گفت فلان ساعت بیایید.

راس ساعت رفتم با همان مهربانی به همراه  چاشنی جدیت پرسید با من چه کار دارید؟ دوباره شرح ماوقع را تکرار کردم و اضافه نمودم که اگر مزاحم هستم بروم و آن وقتی که صلاح بدانید خدمت برسم. با جدیتی همراه با چاشنی مهربانی گفت نه اشکالی ندارد بمانید. البته کوتاه باشد. بیست دقیقه ای نشستم و هر آن چه درباره کارم برایش ابهام و سوال بود تشریح کردم تا دیدگاهش کاملا نسبت به مساله روشن شود.

برایش شرح دادم که چندین میلیون تومان هزینه سازمان و زحمات شبانه روزی من و تعدادی از همکاران در خطر است حتی راه های تقلبی که می تواند برای حل مشکل مفید باشد را بدون منت و ادعایی توضیح دادم و هرچه گفت با آن که بعضن نپسندیدم قبول کردم و تصمیم گرفتم عینا به اجرا در آورم.

موقع خداحافظی با جدیتی که با کمی نرمی تزیینش کرده بود پرسید:

راستی مهندس شما از صبح تا عصر که در سازمان حضور دارید چه کارهایی انجام می دهید؟

دریاچه ارومیه

دریاچه ارومیه بزرگ ترین دریاچه داخلی ایران است که فقط و فقط متعلق به این کشور است بدون هر شریک خارجی. البته مدتی است من به این نتیجه رسیده ام که آن چه از طبیعت و تاریخ و فرهنگ فقط متعلق به خودمان باشد لاجرم و بدون هر نوع رحم و شفقتی نابود می شود که اگر ما تنها مدعی مولوی بودیم او به هیچ وجه در جهان معروف نمی شد و دنیا از شاعر و عارفی بزرگ سخن نمی گفت که اهل کشور ترکیه است ولی معلوم نیست چرا فارسی حرف می زند و فارسی شعر می گفته اصلا شاید او اصلا ترکی بلد نبوده باشد.

تخت جمشید را ببینید رها شده است در زیر آفتاب خدا انگار که خس و خاشاکی باشد در بیابان که ادعایمان بسیار است و محتوایمان هیچ. و آن ها که رفته اند شرح فراوان می دهند از مراقبت فراوان از قطعات دزدیده شده از این اثر بی نظیر تاریخی در موزه های دنیا.

وضعیت دریاچه ارومیه نیز بهتر از آن چه بیان شد نیست. با افتخار پلی از رویش رد کرده اند که کاش نمی کردند حتی اگر که راهمان دور می شد. ساحل کنار پل نه به نمک زار بلکه به گنده زاری می ماند دلگیر و غمزده و نکرده اند لااقل در جهت کسب پول مسافران دریاچه ندیده مشتاقی مثل من فضایی ایجاد کنند و قدمی بردارند و کاری انجام دهند.

دریاچه ارومیه به صورت ترسناکی عقب نشسته است و از هر نقطه آن می توانی سوی دیگرش را ببینی و تازه آن وقت است که در میابی اینجا به آن بزرگی که در نقشه ها نشانمان داده اند نیست. 

ادامه دارد