وایسا دنیا
وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام دوباره سوار شم خسته شدم از بس دنبالت دویدم
وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام دوباره سوار شم خسته شدم از بس دنبالت دویدم
ادامه می دهیم.
ادامه می دهیم تا جونش در بیاد.
ادامه می دهیم تا موفق شویم.
ادامه می دهیم تا ادامه داده باشیم.
ادامه می دهیم چون چاره ای نداریم.
ادامه می دهیم چون اگر هم نخواهیم که ادامه دهیم خودش ادامه پیدا می کند. پس ما هم :
ادامه می دهیم.
امید داشته باش عزیزترینم ما به تو تکیه کرده ایم.
اینو بفهم بفهم احمق بیشعور سعی کن و این حرف منو بفهم
دلم نمیخواد از قطار دنیا پیاده بشم فقط دوست داشتم یکمی می ایستاد تا بدون استرس و با آرامش، چند ساعتی میخوابیدم بعدم خب راه می افتاد. اشکالی نداشت.
در محیط کارمان یک آقایی را داریم که انگلیسی و کامپیوترش خیلی عالیهُ اون قدر که حتی در مراودات عادی بجای سلام میگه هلو یا موقع خداحافظی میگه تانکیوتون مچکرم و فکر نکنید که این ها را از روی شوخی میگه یا در این مواقع می تونید قهقهه و حتی لبخند بزنید. اتفاقا با وجود صدای ظریف و نازی که داره آدم فوق العاده خشن و بی رحمیه و در هیچ زمینه ای ترحم یا مهربانی بروز نمیده. این آقا با وجود این که این همه دانشمنده و در یک رشته مهندسی هم مدرک دکترا داره اون قدر کار مفید انجام نداده که سازمان بهش اخطار کرده و بخاطر ترس از اخراج داره یک پروژه زورکی را به ثمر می رسونه اونقدر هم بی انصافه که اگه دست خودش بود یک روز در میون همه پرسنل را اخراج می کرد.
اگه بخوای در زمینه ای مثلا یک نرم افزار کامپیوتری و یا معنی یک اصطلاح انگلیسی که بهش وارده ازش کمک بگیری اشکت را در میاره اول که باید بهش به زبان انگلیسی نامه بزنی بعد به نامه ات هزار دفعه ایراد می گیره و برای رفع ایرادت ازت میخواد به یکی از سایت های پرشماری که داره مراجعه کنی آخر سر هم در یک نامه پیچیده انگلیسی شرایطی برات می گذاره که لقای اون کار را به عطاش ببخشی یعنی که عملا علم و دانشش را حبس کرده و در زندگیش حتی برای خودش هم هیچ کار مفیدی انجام نمیده.
دیروز درباره این آقا با دوستی صحبت می کردیم و به نتیجه جالبی رسیدیم
این آقای دکتر فکر می کنه همه آدمای اطرافش احمق و دیوونه و نفهمند و فقط خودش می فهمه ولی ...
بنویس بنویس مطلب جدیدتو بنویس
این همه زحمت چندساله ات را زیر پای خودت له نکن
به خواننده هات بی احترامی نشه
بنویس دیگه زود باش دیر شد بنویس بنویس
این یکی دیگه تقصیر خودمه
آخر شب ها که همه می خوابن تازه مغزم مثل یک ماشین، خیلی سریع کار می کنه. اون قدر که انگار صدای همه پیچ و مهره هاشو می شنوم و می ترسم که مبادا همه از شنیدن این صدا از خواب بیدار بشن.
در یک لحظه به همه عزیزان و اطرافیانم به هر اتفاقی که ممکنه برای هر کسی بیفته و هر نوع اثری که می تونه روی زندگی من و دیگران بگذاره و هر خاطره بد و خوبی که در گذشته داشتم و همشونم با جزییات یادم مونده و در حالی که با سرعت تمام دارم کانالای مختلف تلویزیون را عوض می کنم فکر می کنم.
باید من را بشناسی تا بدونی چی میگم.
بعدش یک ضعف ناراحت کننده ای وجودم را می گیره که باعث میشه وسط حال ولو بشم و اینجاست که دیگه نه راه پس دارم و نه راه پیش. باید این طوفان افکار - با بارش افکار فرق داره - مسیر خودش را طی کنه تا بالاخره بتونم از جام بلند بشم. تازه این جاست که دیگه خوابم نمی بره و بین اون همه فکر مغزم یکیشو انتخاب کرده و تصمیم داره تا تهش بره پس منم مقابل تلویزیون می نشینم و با فکر غمناکم همراهی می کنم تا به سر منزلی برسه و این ادامه داره تا نزدیکای سحر و اون وقته که می خوابم یک خواب بد غمگین. مثل خوابیدن کودکی که با این که کلی گریه کرده کسی براش تفنگی را که می خواسته نخریده و از غصه خوابش برده.
بیخود نیست یکی از همکارا میگه من هیچ وقت صبح ها پیش تو نمیام. چیزی به آدم نمیگی ولی دافعه صبحگاهیت خیلی زیاده.
حالش را ندارم. حال هیچ کاری را ندارم. بدتر از اون حوصله هیچ کدوم از همکارام را هم ندارم. با دیدن این سه تا همکارم که صبح ها میان و در آلاچیق روبروی اتاقم میشینند و صبحانه میخورن حالم به هم میخوره. میخوام بالا بیارم. از محل کارم، که انگار فقط من هستم که دارم توش کار می کنم بیزارم. ولی نکته مهم و متناقض اینه که کارم را دوست دارم. کاش یک مسافرتی می رفتم چند ساله مدام اینو میگم اما نمیرم. راستش اینه که نمیشه برم. می ترسم آخرشم پیر بشمو و این مسافرت را نرفته باشم. یا یک روزی به سفری که میخوام برم و اصلا بهم خوش نگذره.
اگه یک روزی پولدار بشم یک بره می خرم و بزرگش می کنم اون قدر بهش می رسم تا پیر بشه و به مرگ طبیعی بمیره بعدم دفنش می کنم. شایدم اسم گوسفندم تو کتاب گینس بیاد به عنوان اولین گوسفندی که علت مرگش کهولت سن بوده.
زندگی شده مثل مدیریت این مدیران امروزی که تا امروز صبح ازشون تعریف و تمجید میشه و ظهر در لحظه، برکنار میشن و حتی حراست اداره راهشون نمیده. شاید براشون تودیع هم نگیرند. تا اون جایی که یادمه قدیما مدیرا خیلی راحت و بی دغدغه بودند و برداشتن یک مدیر کار بسیار سختی بود برداشتن یک هویی برامون تعریف نشده بود. گاهی رییس جمهور عوض میشد ولی وزیر می موند گاهی هر دو کنار می رفتن و معاون وزیر باقی می موند حالا پله پله به همین ترتیب، تازه اگر هم کسی را می خواستند زودتر از موعد برکنار کنند حتمن استعفا می داد. دو مورد یادمه که یارو استعفا نداده بود ولی به احترامش استعفای نداده را قبول کردند.
حالا غرض از این حرفا زدن حرف سیاسی نبود که اصلا حال و حوصله اش را ندارم می خواستم بگم که زندگی من هم همین طوری شده الان سرکارم شونصدتا وظیفه دارم بدون این که برای حتی یکیش حکمی بهم داده باشند. یعنی من مسوولم ولی کار به اسم یکی دیگه است و حمالیش مال منه. هیچ کسی هم کوچک ترین کمکی در این زمینه بهم نمی کنه و قرار هم نیست که بکنه سازمان در لحظه میتونه اخراجم کنه یعنی ۷:۳۰ که میام ممکنه ۷:۳۵ دقیقه ممنوع الورود بشم. از اول سال هم که هر وقتی که دوست داشته باشند به هر صورتی که صلاح بدونند حقوق پرداخت میشه تازه اگر یکمی برای به نتیجه رسوندن کاری که به عهده ات هست بیشتر از اندازه تلاش کنی زیرآبت میخوره و تمام. کمتر هم تلاش کنی مسلمن بازم تمام.
حالا آدم تو این زمونه بیکاری و مشکلات اقتصادی از کارش توقع زیادی نداره که زندگی شخصیم هم همین طوریه آدم های مختلف بخاطر رفتار آدم های دیگه با من خوب یا بد میشن مسوول اشتباهات و درستکاری دیگران منم در حالی که اصلا کاره ای نیستم. مردم از یکی دیگه ناراحتند زورشون بمن می رسه و...
خب بهتره مسایل داخل خانواده را بیشتر از این باز نکنم که عواقب داره.
حالا خلاصه مطلب این که انگار همه دنیا یک جور بد و مسخره ای، الکی و خر تو خر شده. اون قدر که دلم می خواست همه چی را رها کنم و برم یک جا کنار یک دریاچه شفاف توی سایه و بطری گنده ای از آب خنک در دست، یک خواب طولانی بی دغدغه بکنم که به هزار و یک دلیل این کار عملی نیست و اگر هم عملی باشه بدون دغدغه از جنبه های مختلف نیست پس ولشون کن بگذار مثل یک گوسفند بع بع کنیم و بچریم تا نوبت قرار گرفتنمون زیر پلو برسه یا گرگی ما را تکه تکه کنه.
مرا بخاطر من بودنم ببخش.
پسر نداشتند و پسر بودم در حالی که حق خودشان می پنداشتند.
بی عرضه و بی خاصیت نبودم.
به نظرم قدر قدرت و قوی شوکت نمی آمدند.
پزهای کودکانه شان درباره هشتم و هجدهم و شاید هم هشتصدم شدن فلان ک سک در فلان آستان را به فلان م نمی گرفتم که همین نبود فلان فلان در خانواده شان رنجشان می داد تا مایه آزار من و زندگیم باشند.
ولی از همه بدتر از برایشان همراه من بودن تو بود که وجودت در قلب من، قلب بیمارشان را آتش می زد.
پس ترا بخدا
مرا بخاطر من بودنم ببخش.
پیرمرد، همه چیز دارد.
او نزدیک ۷۰سال سن دارد.
مال و ثروت دارد. استرسی ندارد. فرزندی در منزل ندارد. بچه هایش از هیچ نظر، مشکل خاصی ندارند. همسرش به لطف خدا بیماری مرگباری ندارد. خودش بر دست و پایش بندی ندارد. همه فرزندانش هم بچه های خوبی دارند یا که فرزندی در راه دارند.
به لطف حضرت پروردگار، پیرمرد، هیچ مشکل خاص تکان دهنده ای ندارد. او همه چیزهایی که یک آدم برای خوشبخت بودن لازم دارد را دارد.
پیرمرد، همه چیز دارد. او عقده دارد.
پیرمرد، چون مستاصل نیست و آرامش دارد پس به اندازه کافی وقت هم دارد.
خودش را انداخته وسط زندگی دو تا جوانی که مجموع سنشان از سن او کمتر است. آن دو جوان در این دنیا هیچ چیزی ندارند. فقط و فقط اگر نابود نشوند احتمالن آینده دارند.
پیرمرد، عقده دارد. او هیچی ندارد. سرش را زیر برف کرده و متوجه نیست دیگران در آستین دیگران دیگر، دست او را می بینند.
او جفت پا پریده وسط زندگی دو تا جوانی که هر دو از کوچک ترین فرزند او کوچک ترند.
این پیرمرد، همه چیز دارد ولی هیچی ندارد.
آن دو جوان، خدا را دارند. پیرمرد، خدا را ندارد.
کاش همه ما امسال در همه زندگیمون از روابطمون با فرزند و زن و خانواده اش گرفته تا پدر و مادر خودمون، روابط با دوستان و حتی دشمنانمون، با همکار و بقال محلمون، دوست جدید یا آشنای قدیمی مون، ...
یکمی به اندازه فقط یک سر سوزن معتدل و میانه رو باشیم.
گاهی احساس حماقت می کنی.
هنگامی که کاری را بزرگ می پنداری. برایش تلاش فراوانی می کنی. دست و پا می زنی. چیزی که به صورت بالقوه، احتمالی نزدیک به صفر داشته را به صورت بالفعل به احتمال ۱۰۰درصد می رسانی و می بینی آخرش هیچ است. یک هیچ بزرگ.
لیکن تا این جای کار چندان بزرگ نیست در مقایسه ی با وقتی که در می یابی حتی نمی توانی آرزو کنی که کاش این همه تلاش نکرده بودی که در آن صورت به یقین برایت از بد بدتر می شد.
خوب است که سال نو می شود.
هیچ امیدی به سال جدید ندارم .
فقط خوشحالم که امسال مثل سال های قبل می رود دنبال کارش و دیگر بر نمی گردد.
پ ن ۱:انسان است دیگر به امید زندگی می کند
پ ن ۲:من هم که آخر تفکر مثبت بشریم.
دوستان قدیمی آرزوهای مشترک همراهی و دشمنی هایی بر پایه خیالات و آرزوهای غیرممکن همه و همه نشانه هایی از دوران دانشجویی هستند و اثر گذار بر زندگی آینده آدمیان.
و لذتی دارد یادآوری خاطرات آن روزها بعد تمام شدنشان که همین خطاهای محاسبات و اندازه گیری است که باعث شکل گیری شخصیت و پایه ای برای موفقیت آینده می شود.
مادرم
تو را دوست می دارم بخاطر حس مادریت که در تو قوی تر از حس هر مادر دیگریست.
همسرم
تو را دوست می دارم بخاطر آن دخترک پاک و معصوم درونت که همیشه پشت آن بانوی سنگین و محترم پنهانش کرده ای ولی هیچ وقت نمی گذاری که بزرگ شود.
پ ن(برای کسی که نظر خصوصی گذاشته است): حسود هرگز نیاسود
ما ایرانی ها مردمی هستیم رسمن پر ادعا و بی محتوا. من زیاد در زندگیم، خارجی ندیده ام ولی همان قدر که دیده ام این را فهمیده ام که از این نظر تا حدی با ما فرق دارند.
ماها معمولن ادای زندگی کردن را در می آوریم اصلن ۹۰درصد زندگیمان ادا است. مثلن با یک دختر یا پسری که دوستش داریم دوست می شویم و از روز اول با خودمان شرط می گذاریم که با این یکی ازدواج نمی کنم بعد کلی زجر می کشیم تا از طرف جدا شویم و تا آخر عمر از غم دوریش آه بکشیم. بعدتر دست مادرمان را می گیریم می رویم خواستگاری دختری که نمی شناسیم یا پسری را که عمه پسر خاله مان معرفی کرده می پذیریم و به زور خودمان را مجبور می کنیم با طرف ازدواج کنیم و هی هم شعار می دهیم ازدواج سنتی بهتر است. هیچ وقت هم برایش دلیلی نداریم.
می دانیم زنمان قبلن شونصد تا دوست پسر داشته اما دلمان نمی خواهد بدانیم.
می دانیم شوهرمان به ما خیانت می کند ولی دوست داریم چشممان را ببندیم.
درباره پدر مادرهایمان که وضع بدتر است و اصلا مسخره است و حماقت بار
طرف تا دیروز دخترش ول بوده و با هر کس و ناکس و از آغوش این پسر به بغل آن یکی می رفته و او خودش را به نفهمی می زده. حالا که یک پسری خر شده و خدا توی سرش کوبیده و به خواستگاری دخترک آمده است ناز و عشوه می کند خودش را لوس می کند و شرط می گذارد و ادا می آورد.
دخترک تا دیروز که مجرد بوده باید روسری سرش می کرده امروز که دیگر شوهر دارد. آزاد است لخت باشد و مربوط به کسی نیست.
آن خانم تا دیروز با وضع آن چنانی بیرون می رفته امروز جلوی عروس و دامادش مقابل تلویزیون هم که می نشیند حجاب کامل دارد.
مردک خودش معتاد است ولی اگر دست پسرش سیگار ببیند بچه را چپ و راست می کند و ادعایش هم می شود پدر خوبی است.
مرد نفهم یک عمر به خانواده اش خیانت کرده و اصلن نمی دانسته بچه اش کلاس چندم است آن وقت روز فارغ اتحصیلی جلوی مردم گریه می کند و ادعای احساساتی بودن.
و.........
از این موارد فراوان است که خودم به چشم دیده ام و دیگران نیز به هکذا
کلن ما داریم مردم بیماری می شویم همه مان پر از انواع عقده هستیم و بدترین ظلم را به عزیزانمان می کنیم. نهایت آرزویمان محدودیت کامل اطرافیان است و آزادی مطلق خودمان
جز خودمان چیز دیگری نمی بینیم و جز فداکاری برای دیگران چیز دیگری را جلوه نمی دهیم.
ما خیلی باحال هستیم تکیم از حماقت بشری. یک جورایی همه مان هنرپیشه ایم فقط دلمان نمی خواهد کسی بداند.
دوست قدیمی خوبی که ممکنه یواشکی یا اتفاقی این وبلاگ را بخونی.
اشتباه از خودت بود. برای ما مهم نبود خانواده تو ثروتمند باشه یا نه. آدم های مهمی باشید یا نه. تو بندرعباس شرکت داشته باشید یا نه. با دوست دختری که این قدر دوستش داشتی بهم زده باشی یا نه. دکترا و فوق لیسانس بگیری یا نه.
من به عنوان دوستت کنجکاو بودم ولی ته تهش، وضعیت تو توی زندگی من اثری نداشت و آدمی بودم که دنبال بدبختی های خودم می دویدم. مثل امروز و مثل همیشه.
الانم خیلی برام فرق نمی کنه خوشبخت باشی یا بدبخت.
لازم نبود از دستم فرار کنی و با همه قوا تلاش به کار ببری در جهت عدم مواجهه با من.
امروز که حدود ۷سال از خاتمه دوستی من و تو می گذره. اون قدر از زندگی فهمیدم که به هیچ علتی توقف نمی کنه و بخاطر پیروزی و شکست هیچ انسانی کف نمی زنه، تاسف هم نمی خوره.
خیلی چیزها بود که یک روز ته اهمیت به حساب میومد و امروز حتی در حد یک جک هم نیست.
یا رازهایی حیثیتی بود که امروز در حد اسفالت کف خیابون پیش پا افتاده است.
راستش نه تو برام مهمی و نه خاطراتت، ولی من به خودت و اون رفاقت قدیمی از سر قدر شناسی احترام می گذارم و سعی می کنم حرمت خودم و دوستان قدیم و اون احمدی که امروز از من دور شده را نگه دارم. اگر بعد این همه سال ببینمت عکس العمل من در مقابلت فقط یک لبخنده. یک لبخند خیلی ساده و مردونه و معمولی ![]()
راحت باش.
راه نفسم را تنگ کرده اند
نمی توانند
تجربه ثابت کرده است
من من هستم
در عمل ثابت خواهم کرد
![]()
وقتی آن قدر خورده ای که از شدت سیری، جای یک انگشت را هم نداری که بجایش یک موز، بخوری. تازه می فهمی آغا محمد خان قاجار چه رنج عظیمی را در زندگیش تحمل می کرده است.
غر غر کردن از توانایی های بی بدیل و بی نظیر بشر است.
موضوعش مهم نیست آن چه مهم است آن که غر زدن، دل را جلا می دهد. حال آدمی را جا می آورد و نفسش را تازه می کند. انگاری از لای در اتوبوس BRT خط آزادی خاوران در حالی که بوی بد مسافران بی شمار چسبیده به تو دارد خفه ات می کند نسیمی ملایم و خنک به صورتت وزیده باشد.
غر غر کردن از نعمات بی شمار خداست.
نعمتی برای بنی بشر همیشه گرفتار. امروزه روز، با پیشرفت های حاصله بسیار بهتر از قبل است. می توانی در وبلاگت و درباره هر موضوعی (البته نه هر موضوعی) غر بزنی بی آن که برای شنیده شدن غرهایت منت کسی بر سرت باشد. فوق فوقش کسی غرهایت را نمی خواند. همین و همین.
برای به موقع به روز کردن وبلاگ ها تهیه عکس و استفاده موثر از آن در وبلاگ و سایر موارد مرتبط به یک کمک وبلاگ نویس باهوش تر و کارا و موثرتر از خود نیازمندیم.
![]()
در خاندان عریض و طویل این حقیر سراپا تقصیر، یک جفت دوقلو بیشتر نداشته ایم. این دوقلوها پسران دختر عمه و پسر عمویم بودند. ما همیشه در معرفی آن ها و چند نفر دیگری از فامیل، به غریبه ها این مشکل را داریم که نمی دانیم بهتر است طرف را از سمت پدری معرفی کنیم یا مادری. خلاصه که این دوقلوها که نامشان حسین بود و رضا، تنها دوقلوهای فامیل ما بوده و هستند و تا آن جا که ذهن پیرمرد، پیرزن های فامیل، به یاد می آورد جز این دو، دوقلوی دیگری هم نداشته ایم و الان هم که نداریم.
پدرشان که پسر عمویم باشد. از بهترین دبیران ریاضی دبیرستان های اصفهان است. از همان تیپ کلیشه ای معلم ریاضی، که در سریال های تلویزیونی دیده ایم. همیشه گچی و خسته، با سیبیل و موهای فرفری کم پشت و صورتی استخوانی و نسبتن عصبی، با کت و شلواری کهنه و بی ربط به هم، صبح کله سحر از خانه بیرون می رود و آخر شب بر می گردد. در حالی که مغزش به شدت مشغول دو دو تا چهار تا کردن حساب و کتاب زندگی است. کمی خسیس و حسابگر و البته مومن و بسیار، پاک دامن و خوش قلب، آن قدر به آموزش ریاضی به شاگردانش تاکید موکد دارد و دل می سوزاند تو گویی فرزندانش باشند. و موفقیت تحصیلی بچه های فامیل را وظیفه خود می داند بدون هر گونه چشم داشتی.
مادر دو قلوها دختر عمه ام است. زنی مومن و اهل نماز و قرآن، برخاسته از یک خانواده روحانی بزرگ و پدری محترم و معروف به خداشناسی و پاکی، او بسیار خوش اخلاق و به حد کفایت با سیاست است.
این زن و شوهر عاشق مهمانی دادن به اقوامند و درباره اطرافیان خوش واردند و گشاده رو، و بچه هایشان خوش نامند در خانواده و گرچه دوقلو هستند ولی از هیچ نظر به هم نمی خورند و دایم در جنگ و ستیزند.
حسین صورت گرد و ظریفی دارد. بسیار خوش اخلاق است و برون گرا و البته زیرک و دست و دل باز. بلد است با هر کس چطور رفتار کند و با او چگونه صحبت، تا دل طرف را به دست آورد. او بسیار شبیه مادرش است.
رضا ساکت است و درون گرا کمی خسیس، ولی با صداقت و خوش قلب، با موهایی فرفری شبیه پدر.
حسین، مهندسی صنایع می خواند یعنی که در خاندان معظم بعد من دومی است و رضا مهندسی معماری، من و حسین هر گاه به هم می رسیم بالای منبر می رویم و هر چیزی جز مهندس صنایع بودن را تحقیر می کنیم و غرق لذت می شویم از این همصدایی.
این دو با برادرم همسن هستند و بسیار پیش می آید که مهمان منزل ما باشند یا که اخوی مهمان خانه آن ها. از جمله نوروز86 که با ما هستند. نیمه شب به اتفاق بر می خیزیم و سال نو را تحویل می گیریم. من سربازم و بلافاصله پس از آغاز سال جدید، میدان را برای جوانان خالی می کنم و می روم که بخوابم. و ایشان تا صبح بیدارند و مشغول به جشن و شادی و سرور.
پاییز 86 است و آخرین روزهای خدمت مقدس سربازی، مادرم به خانه پدر و مادرش در شهر اصفهان رفته است و من 5/4 صبح برخاسته ام. در سکوت و تاریکی شب، در حالی که زشت ترین حرف های دنیا را به روزگار می زنم و روزهای مانده تا ترخیص را می شمرم. تلفن، زنگ می زند. حدس می زنم خبر بدی باشد. بدنم می لرزد و فکرم به سمت خانه پدر بزرگ و مادرم می رود. سریع شماره شان را می گیرم همه خوابند و سلامت، خیالم راحت می شود و با آرامش به پادگان، می روم. عصر خبرم می کنند که حسین، تنها مهندس صنایع جز من و یک قل از تنها دوقلوی فامیل، پسر پسر عمو و پسر دختر عمه ام تصادف کرده است و تمام ...
من موظفم به ماندن در تهران و مراقبت از برادر کوچک تر به تنهایی.
از کرج پیاده به سمت تهران راه می افتم. بی هدف، گریه ام نمی گیرد اصلا اشک ندارم. غمگین نیستم. چیزی بدتر از غم و اندوه وجودم را فرا گرفته. یک جای قلبم سوراخ شده. حسین مرده بود. برای همیشه رفته بود.
بعد از یک هفته به اصفهان می روم پسر عمویم داغان داغان است احساس می کنم دلش می خواهد بغلش کنم نمی توانم. طاقت ندارم. تا در آغوشم می گیرد می گویم تو را بخدا بنشینید خسته می شوید. دلم می خواهد فرار کنم. بروم یک گوشه ای پنهان شوم قلبم سوراخ شده اما نمی دانم کجایش. می خواهم در قلبم دنبال سوراخ بگردم. مگر می شود کسی با این همه امید و انگیزه، بمیرد من که باورم نمی شود. قل دوم هم حال و روز مساعدی ندارد از او نیز می گریزم و از دامادشان که تا می بیندم. بغضش می ترکد که احمد آقا نمی دانی بر ما چه می گذرد. مادر خانواده را هم اصلا نمی بینم قلبم سوراخ شده ولی سوراخ را پیدا نمی کنم...
چند سال گذشته است سربازیم تمام شده چند ماه به بدبختی دنبال کار گشته ام تا کاری پیدا کنم و به بیچارگی خودم را آن جا بند کرده ام. به خواستگاری دختری که چند سالی است دوستش دارم می روم بعد از کلی بالا و پایین کردن عقد کرده ایم. سر کار جایگاهم محکم تر شده است...
الان هزار و یک مشکل دیگر داریم که هیچ ربطی به مشکلات چند سال قبل ندارند. حسین ما هنوز مرده است. درسش را هم تمام نکرده. هیچ وقت درسش را تمام نمی کند. من تنها مهندس صنایع فامیل هستم. اصلا هم خوشحال نیستم...
چند شب پیش خواب حسین را دیدم همان حسین خودمان بود خوش رو، خوش صورت، قدری تپل و با مزه، بسیار خوش صحبت و تیز و ناقلا، وجودش را به تمامی و همان گونه که همیشه بود احساس کردم. سالگرد سوم مرگش بود. من نمی دانستم...