زندگی شده مثل مدیریت این مدیران امروزی که تا امروز صبح ازشون تعریف و تمجید میشه و ظهر در لحظه، برکنار میشن و حتی حراست اداره راهشون نمیده. شاید براشون تودیع هم نگیرند. تا اون جایی که یادمه قدیما مدیرا خیلی راحت و بی دغدغه بودند و برداشتن یک مدیر کار بسیار سختی بود برداشتن یک هویی برامون تعریف نشده بود. گاهی رییس جمهور عوض میشد ولی وزیر می موند گاهی هر دو کنار می رفتن و معاون وزیر باقی می موند حالا پله پله به همین ترتیب، تازه اگر هم کسی را می خواستند زودتر از موعد برکنار کنند حتمن استعفا می داد. دو مورد یادمه که یارو استعفا نداده بود ولی به احترامش استعفای نداده را قبول کردند.

حالا غرض از این حرفا زدن حرف سیاسی نبود که اصلا حال و حوصله اش را ندارم می خواستم بگم که زندگی من هم همین طوری شده الان سرکارم شونصدتا وظیفه دارم بدون این که برای حتی یکیش حکمی بهم داده باشند. یعنی من مسوولم ولی کار به اسم یکی دیگه است و حمالیش مال منه. هیچ کسی هم کوچک ترین کمکی در این زمینه بهم نمی کنه و قرار هم نیست که بکنه سازمان در لحظه میتونه اخراجم کنه یعنی ۷:۳۰ که میام ممکنه ۷:۳۵ دقیقه ممنوع الورود بشم. از اول سال هم که هر وقتی که دوست داشته باشند به هر صورتی که صلاح بدونند حقوق پرداخت میشه تازه اگر یکمی برای به نتیجه رسوندن کاری که به عهده ات هست بیشتر از اندازه تلاش کنی زیرآبت میخوره و تمام. کمتر هم تلاش کنی مسلمن بازم تمام.

حالا آدم تو این زمونه بیکاری و مشکلات اقتصادی از کارش توقع زیادی نداره که زندگی شخصیم هم همین طوریه آدم های مختلف بخاطر رفتار آدم های دیگه با من خوب یا بد میشن مسوول اشتباهات و درستکاری دیگران منم در حالی که اصلا کاره ای نیستم. مردم از یکی دیگه ناراحتند زورشون بمن می رسه و...

خب بهتره مسایل داخل خانواده را بیشتر از این باز نکنم که عواقب داره.

حالا خلاصه مطلب این که انگار همه دنیا یک جور بد و مسخره ای، الکی و خر تو خر شده. اون قدر که دلم می خواست همه چی را رها کنم و برم یک جا کنار یک دریاچه شفاف توی سایه و بطری گنده ای از آب خنک در دست، یک خواب طولانی بی دغدغه بکنم که به هزار و یک دلیل این کار عملی نیست و اگر هم عملی باشه بدون دغدغه از جنبه های مختلف نیست پس ولشون کن بگذار مثل یک گوسفند بع بع کنیم و بچریم تا نوبت قرار گرفتنمون زیر پلو برسه یا گرگی ما را تکه تکه کنه.