پیرمرد، همه چیز دارد.

او نزدیک ۷۰سال سن دارد.

مال و ثروت دارد. استرسی ندارد. فرزندی در منزل ندارد. بچه هایش از هیچ نظر، مشکل خاصی ندارند. همسرش به لطف خدا بیماری مرگباری ندارد. خودش بر دست و پایش بندی ندارد. همه فرزندانش هم بچه های خوبی دارند یا که فرزندی در راه دارند.

 به لطف حضرت پروردگار، پیرمرد، هیچ مشکل خاص تکان دهنده ای ندارد. او همه چیزهایی که یک آدم برای خوشبخت بودن لازم دارد را دارد.

پیرمرد، همه چیز دارد. او عقده دارد.

پیرمرد، چون مستاصل نیست و آرامش دارد پس به اندازه کافی وقت هم دارد.

خودش را انداخته وسط زندگی دو تا جوانی که مجموع سنشان از سن او کمتر است. آن دو جوان در این دنیا هیچ چیزی ندارند. فقط و فقط اگر نابود نشوند احتمالن آینده دارند.

پیرمرد، عقده دارد. او هیچی ندارد. سرش را زیر برف کرده و متوجه نیست دیگران در آستین دیگران دیگر، دست او را می بینند.

 او جفت پا پریده وسط زندگی دو تا جوانی که هر دو از کوچک ترین فرزند او کوچک ترند.

این پیرمرد، همه چیز دارد ولی هیچی ندارد.

آن دو جوان، خدا را دارند. پیرمرد، خدا را ندارد.