گاهی احساس حماقت می کنی.

هنگامی که کاری را بزرگ می پنداری. برایش تلاش فراوانی می کنی. دست و پا می زنی. چیزی که به صورت بالقوه، احتمالی نزدیک به صفر داشته را به صورت بالفعل به احتمال ۱۰۰درصد می رسانی و می بینی آخرش هیچ است. یک هیچ بزرگ.

لیکن تا این جای کار چندان بزرگ نیست در مقایسه ی با وقتی که در می یابی حتی نمی توانی آرزو کنی که کاش این همه تلاش نکرده بودی که در آن صورت به یقین برایت از بد بدتر می شد.