آخر شب ها که همه می خوابن تازه مغزم مثل یک ماشین، خیلی سریع کار می کنه. اون قدر که انگار صدای همه پیچ و مهره هاشو می شنوم و می ترسم که مبادا همه از شنیدن این صدا از خواب بیدار بشن.

در یک لحظه به همه عزیزان و اطرافیانم به هر اتفاقی که ممکنه برای هر کسی بیفته و هر نوع اثری که می تونه روی زندگی من و دیگران بگذاره و هر خاطره بد و خوبی که در گذشته داشتم و همشونم با جزییات یادم مونده و در حالی که با سرعت تمام دارم کانالای مختلف تلویزیون را عوض می کنم فکر می کنم.

باید من را بشناسی تا بدونی چی میگم.

بعدش یک ضعف ناراحت کننده ای وجودم را می گیره که باعث میشه وسط حال ولو بشم و اینجاست که دیگه نه راه پس دارم و نه راه پیش. باید این طوفان افکار - با بارش افکار فرق داره - مسیر خودش را طی کنه تا بالاخره بتونم از جام بلند بشم. تازه این جاست که دیگه خوابم نمی بره و بین اون همه فکر مغزم یکیشو انتخاب کرده و تصمیم داره تا تهش بره پس منم مقابل تلویزیون می نشینم و با فکر غمناکم همراهی می کنم تا به سر منزلی برسه و این ادامه داره تا نزدیکای سحر و اون وقته که می خوابم یک خواب بد غمگین. مثل خوابیدن کودکی که با این که کلی گریه کرده کسی براش تفنگی را که می خواسته نخریده و از غصه خوابش برده.

بیخود نیست یکی از همکارا میگه من هیچ وقت صبح ها پیش تو نمیام. چیزی به آدم نمیگی ولی دافعه صبحگاهیت خیلی زیاده.