اول صبحی مثل همه اول صبح ها در محل کار
حالش را ندارم. حال هیچ کاری را ندارم. بدتر از اون حوصله هیچ کدوم از همکارام را هم ندارم. با دیدن این سه تا همکارم که صبح ها میان و در آلاچیق روبروی اتاقم میشینند و صبحانه میخورن حالم به هم میخوره. میخوام بالا بیارم. از محل کارم، که انگار فقط من هستم که دارم توش کار می کنم بیزارم. ولی نکته مهم و متناقض اینه که کارم را دوست دارم. کاش یک مسافرتی می رفتم چند ساله مدام اینو میگم اما نمیرم. راستش اینه که نمیشه برم. می ترسم آخرشم پیر بشمو و این مسافرت را نرفته باشم. یا یک روزی به سفری که میخوام برم و اصلا بهم خوش نگذره.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 8:9 توسط
|