حالش را ندارم. حال هیچ کاری را ندارم. بدتر از اون حوصله هیچ کدوم از همکارام را هم ندارم. با دیدن این سه تا همکارم که صبح ها میان و در آلاچیق روبروی اتاقم میشینند و صبحانه میخورن حالم به هم میخوره. میخوام بالا بیارم. از محل کارم، که انگار فقط من هستم که دارم توش کار می کنم بیزارم. ولی نکته مهم و متناقض اینه که کارم را دوست دارم. کاش یک مسافرتی می رفتم چند ساله مدام اینو میگم اما نمیرم. راستش اینه که نمیشه برم. می ترسم آخرشم پیر بشمو و این مسافرت را نرفته باشم. یا یک روزی به سفری که میخوام برم و اصلا بهم خوش نگذره.