نمی دانی چگونه و به چه صورتی موظفی به انجام چه کارهای احمقانه ای از صبح تا عصر هر روز و مشغولی به چه تفکرات احمقانه تری از عصر تا صبح فردای روز بعد.

نمی دانی چگونه و به چه راحتی و با تصمیمی لحظه ای شاید برای خوش آمد و یا بد آمد کسی که آخر سر هم نه آن قدرها خوشحال می شود و نه آن قدرها ناراحت که اگر هم خوشحال یا ناراحت شود دل دیگری به این خوشی یا ناخوشی آرام نمی گیرد. نتیجه زحمات فراوانت را به همراه هزینه سرسام آور آن روانه سطل زباله ای می کنند و تو موظفی کف بزنی و با چاشنی لبخند آفرین بگویی و سر بی مصرفت را به نشانه تایید تکان بدهی با دلی که نه اشک بار بلکه خون بار است.

نمی دانی چگونه برای کاری ماه ها و سال ها تلاش مستمر به کار می بری و ناکام می مانی و ناگاه بر اثر تصمیمی بی ربط در موضوعی متفاوت به آن چه می خواسته ای می رسی بدون آن که آن تلاشت به اندازه پشیزی در موفقیت به دست آمده موثر بوده باشد.

 نمی دانی و شاید هم حتی بهتر از من بدانی و من نمی دانسته ام که چگونه و چه مقدار از زندگیت را به حماقت بشری می سوزانی آن هم نه به خاطر لقمه ای نان که تنها به خاطر وعده آن که شاید بدهندت و شاید هم نه که آدمیزاد زنده است به آرزو و امید.

و شاید این یکی را بدانی که چه حسی دارد آن هنگام که تو شرمنده ای نسبت به عزیزترین و فداکارترین آدمیان زندگیت و بدهکاری به آنان که از همه به تو دورترند و بی ارزشی برای کسانی که نمی شناسندت و نمی شناسیشان. ولی موثرند در هر دم و بازدم زمان زنده بودنت.