بی خیالی بدترین دردها است همیشه متنفر بوده ام از بی خیال و خونسرد بودن و بخاطر هر چیزی زجر کشیده ام. چه بسیار شب ها که تا صبح در تاریکی خانه قدم زده و نخوابیدم و صبح ها که از سنگینی سینه ام حوصله برخاستن از تخت عزیزم را نداشته ام و به چه فراوان جک ها که شنیده ام و با وجود بامزه بودنشان نخندیده ام. چه فراوان که با اطرافیان بد اخلاقی کرده ام و چه فحش های آب داری که نثار دوستان نزدیکم نکرده ام در حالی که اگر غریبه ای مرا می دید قسم می خورد که باور نمی کرده چنین کلماتی را بلد باشم و چه قدر عمرم را تلف کردم و لذتی نبردم. و همه گفتند کاش کمی نسبت به پستی و بلندی های زندگی بی خیال بودی تا زندگیت بهتر می شد. امروز بی رگ و بی خیال شده ام و بی تفاوت. شب می خوابم ولی از رویاهای زیبا و افکار رنگی بی بهره ام که فقط از شدت بی تفاوتی می خوابم. بداخلاقی نمی کنم چون فکرم را مشغول آن 5درصدی که به ناحق از حقوق 6ماهم کم شده نمی کنم خیلی کارهای دیگر را هم انجام نمی دهم ولی خوشحال هم نیستم مشکلاتم را هم از یاد نبرده ام فقط مثل گوسفندی تسلیمم و در حالی که چاقوی قصاب و طناب آویخته به گردنم را می بینم با بی تفاوتی و نه خوشحالی مشغول به خوردن علف های باغچه شده ام شما هم بفرمایید اصلا بیایید گاهی دور هم گوسفند باشیم.
پ ن: شاید در شغلم گشایشی پیدا شود امیدوارم