دوست قدیمی مدت ها ندیده ام سلام
اگر از حال من جویا باشی همچنان در همان وضعیت قدیمم منتها چند پله ای بالاتر و البته سنی بیشتر و بلاشک با فرصتی کمتر برای زنده بودن. که هنوز هم به شدت می جنگم در جبهه هایی متفاوت و بعضا متناقص و غرغر می کنم به فراوانی و شمشیر می زنم بدون توقف با لبخندی دروغین بر لب و دلی مملو از کینه از این و آن و مغزی مراقب که مبادا چیزی فراموش شود و پرونده ای گم. و در درون خود بالا و پایین می روم و دندان می فشارم و نفسم را بیرون می دهم.
در هنگام نا امیدی به یاد مشکلات گذشته می افتم و در اوقات بعضا کوتاه امیدواری به یاد گرفتاری های پیش رو که هنوز هم زندگی لرزان است و با وجود این سستی همچنان متعادل و دارای ثبات که این همان زنده بودن است و جبر زندگی کردن که بر پیشانی ما آدمیان نقش بسته بی آن که اجازه گریزی باشد که گریز از آن همانا درد و رنجی بیشتر دارد از تحمل. پس من با دندان به هم فشرده و چشمانی دریده و چانه ای منقبض فریاد میزنم که
زنده ام زندگی می کنم و به موفقیت امیدوارم باور نداری در عمل به تو نشان خواهم داد.